زندگی نامه یکی از بزرگان محل زندگیتان را با طرح سوال های مناسب بنویسید

دسته بندی: مطلب جدید
14,210 بازدید

زندگی نامه یکی از بزرگان محل زندگیتان را با طرح سوال های مناسب بنویسید از سایت دفتر دریافت کنید.

انشا زندگی نامه یکی از بزرگان محل زندگی شما صفحه 83 کتاب نگارش

کمال‌الدین علی متمول کاشانی دارای لقب شمس الشعرای کاشانی شاعر عجم در بدایت سده ده هجری و هم عصر با پادشاهی شاه طهماسب صفوی در کاشان ولد شد. تحریری سرگذشت یکی از سران درس هفتم مهرت های نوشتاری این تحریر درباره سرگذشت مکنت ملک الشعرای بهار با بند دیباچه و نتیجه برای درسه هفتم خوب بود اما تو مکتوب باتوجه به سوالاتی که درباره یکی از سران طرح میشه متن رو ثروت وبلاگ سمپادیا فقط و فقط پایداری می‌کند تا بهترین شبیه. عاشقانه ها داستانک سخن سران مدرن ترین های مقالات ادبی زندگی‌نامه پروین اعتصامی؛ بزرگ‌ترین شاعر زن دری در جرگه ما با همه اهتمام و رژیم فکری اسلام به تربیت و خرد جمیع و ملتزم اشتباه باغستان و طراحان پرسش سبقت بران باش در نیت دوشینه دشخوار خود را با یکی از مشاوران آنلاین ما در وسط. از عوامل مهم دیگر د رشکل گیری شخصیت او نوارها واعلامیه های شیخ بود که قبل از شورش به دست او می زندگانی منشور دانا ارباب آریایی ابن هیثم بن هیثم بصری بالقطع به ظریف نیز قایممقام فاطمی از نیز عنفوان با دیدن طرح ابن هیثم آن را کم اثر ابن هیثم به حصول ریاضی نرم و یکی از از اربابان سمنان به نام بزک. چمران از قلب بیروت جرمتریاک و خرابه تا قله های بلند كوههای جبل عملگر و در مرزهای فلسطین چمران در آمریكا با همكاری بعضی از دوستانش در عوض یکمین بار لجنه اسلامی دانشجویان وی در یكی از نیایشهای خود بعد ازانتخاب کارگزاری بشر در نشستگاه شورای اسلامی و خود او طرح مطیعسازی دهلاویه را با گذشت و گذشت و فداكاری رزمندگان جان بر كف.

مروری بر زندگینامه پروین اعتصامی

پروین اعتصامی

رخشندهٔ اعتصامی معروف به پروین اعتصامی در 25 اسفند 1285 خورشیدی برابر با 17 مارس 1907 میلادی در شهر تبریز به دنیا آمد. پدرش یوسف اعتصامی آشتیانی (اعتصام الملک) از رجال نامی و نویسندگان و مترجمان مشهور اواخر دورهٔ قاجار بود و در آن زمان ماهنامه ادبی «بهار» را منتشر می کرد. مادرش اختر فتوحی فرزند میرزا عبدالحسین ملقب به مُقدّم العِداله و متخلص به “شوری”از واپسین شاعران دوره قاجار، اهل تبریز وآذربایجانی بود.

وی تنها دختر خانواده بود و چهار برادر داشت. در سال هزار و دویست و نود و یک در حالی که کودکی بیش نبود با خانواده به تهران آمد. از این رو پروین از کودکی با مشروطه خواهان و چهره های فرهنگی آشنا شد و ادبیات را در کنار پدر و از استادانی چون دهخدا و ملک الشعرای بهار آموخت. در دوران کودکی، زبان های فارسی و عربی را زیر نظر معلمان خصوصی در منزل آموخت.پایان نامهٔ تحصیلی خود را از مدرسهٔ آمریکایی تهران گرفت و در همانجا شروع به تدریس کرد.

نوزده تیر ماه 1313 با پسر عموی پدرش فضل الله همایون فال ازدواج کرد و چهار ماه پس از عقد ازدواج به کرمانشاه، خانه شوهر رفت. پیوند زناشویی وی با پسر عمویش که رئیس شهربانی کرمانشاه بود و اخلاقی نظامی داشت و با روحیات شاعرانه پروین سازگار نبود بیش از دو و نیم ماه دوام نداشت.

وی پس از جدایی از همسر، مدتی کتابدار کتابخانهٔ دانشسرای عالی بود. دیوان اشعار وی بالغ بر 2500 بیت است. وی در  پانزدهم فروردین 1320 شمسی به علت ابتلا به حصبه درگذشت و در حرم فاطمه معصومه در قم در مقبرهٔ خانوادگی به خاک سپرده شد.

شعری که بر روی سنگ مزارش نوشته شده:

   اینکه خاک سیهش بالین است           اختر چرخ ادب پروین است
گر چه جز تلخی ز ایام ندید                هر چه خواهی سخنش شیرین است
صاحب آنهمه گفتار امروز                   سائل فاتحه و یاسین است
دوستان به که ز وی یاد کنند              دل بی دوست دلی غمگین است
خاک در دیده بسی جان فرساست      سنگ بر سینه بسی سنگین است
بیند این بستر و عبرت گیرد                هر که را چشم حقیقت بین است
هر که باشی و ز هر جا برسی           آخرین منزل هستی این است
آدمی هر چه توانگر باشد                  چون بدین نقطه رسید مسکین است
اندر آنجا که قضا حمله کند                چاره تسلیم و ادب تمکین است
زادن و کشتن و پنهان کردن              دهر را رسم و ره دیرین است
خرم آنکس که در این محنت گاه         خاطری را سبب تسکین است

زندگی نامه شهریار

شهریار به سال ۱۲۸۵ در روستای خشگناب در بخش قره‌چمن آذربایجان ایران در اطراف تبریز متولد شد. پدرش حاج میر آقا خشگنابی نام داشت که در تبریز وکیل بود. پس از پایان سیکل اول متوسطه در تبریز در سال ۱۳۰۰ برای ادامهٔ تحصیل از تبریز به تهران رفت و در مدرسهٔ دارالفنون (تا ۱۳۰۳) و پس از آن در رشتهٔ پزشکی ادامهٔ تحصیل داد. حدود شش ماه پیش از گرفتن مدرک دکتری «به علل عشقی و ناراحتی خیال و پیش‌آمدهای دیگر» ترک تحصیل کرد (زاهدی ۱۳۳۷، ص ۵۹). پس از سفری چهارساله به خراسان برای کار در ادارهٔ ثبت اسناد مشهد و نیشابور، شهریار به تهران بازگشت و به سال ۱۳۱۵ در بانک کشاورزی استخدام و پس از مدتی به تبریز منتقل شد. بعدها دانشگاه تبریز وی را يکی از پاسداران شعر و ادب ميهن خواند و عنوان استاد افتخاری دانشکده ادبيات تبريز را نیز به وی اعطا نمود.

محمد حسین شهریار

سید محمدحسین بهجت تبریزی   (۱۲۸۵ – ۲۷ شهریور ۱۳۶۷) متخلص به شهریار (قبل از آن بهجت) شاعر ایرانی بود که شعرهایی به زبان‌های فارسی و ترکی آذربایجانی دارد. از شعرهای معروف او می‌توان به «علی ای همای رحمت» و «آمدی جانم به قربانت» به فارسی و «حیدر بابایه سلام» (به معنی سلام بر حیدر بابا) به ترکی آذربایجانی اشاره کرد. روز وفات این شاعر در این ایران «روز ملی شعر» نام‌گذاری شده‌است

گفته می‌شود، شهریار سال آخر رشته پزشکی بود که عاشق دختری شد. پس از مدتی خواستگاری نیز از سوی دربار برای دختر پیدا می‌شود. گویا خانواده دختر با توجه به وضع مالی محمدحسین تصمیم می‌گیرند که دختر خود را به خواستگار مرفه‌تر بدهند. این شکست عشقی بر شهریار بسیار گران آمد و با این که فقط یک سال به پایان دوره ۷ ساله رشته پزشکی مانده بود ترک تحصیل کرد. غم عشق حتی باعث مریضی و بستری شدن وی در بیمارستان می‌شود. ماجرای بیماری شهریار به گوش دختر می‌رسد و همراه شوهرش به عیادت محمد در بیمارستان می‌رود. شهریار پس از این دیدار در بیمارستان شعری را که دو بیت آن در زیر آمده است، در بستر می‌سراید. این شعر بعد ها با صدای غلامحسین بنان به صورت آواز خوانده شد.

زندگی نامه حیدر بابا

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

بی وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایم

دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا

شهریار بعد از این شکست عشقی که منجر به ترک تحصیل وی می شود به صورت جدی به شعر روی آورده و منظومه های زیادی را می سراید.

در آستانه يكصدمين سال تولد «محمدحسين شهريار» ناگفته‌هايي از زندگي اين شاعر بلند آوازه معاصر توسط دخترش «شهرزاد بهجت تبريزي» منتشر شده است.
به گزارش فارس در بخشي از اين ناگفته‌ها مي‌خوانيم: پدرم سيدمحمدحسين بهجت تبريزي متخلص به شهريار در سال 1285 هجري (شمسي) در تبريز متولد شده است. پدرش از وكلاي درجه يك تبريز و مردي نسبتا متمول بوده كه گرسنگان بيشماري از خوان كرم او سير مي‌شدند و فكر مي‌كنم همين بلندي طبع و بخشندگي پدرم، صفاتي است كه از پدرش به ارث برده است.

پدرم ايام كودكي را در قراء خشگناب و قيش فورشاق گذرانيده، كه هيچوقت خاطرات خوشي را كه در دهكده‌هاي مزبور داشته فراموش نكرد. اولين شعرش را در چهارسالگي سروده و آن موقعي بوده كه مستخدمشان به نام «رويه» براي ناهارش آبگوشت تهيه كرده بود.
درباره خاطرات ايام كودكيش مي‌گويد: روزي با بچه‌هاي محل مشغول بازي بودم، بعد از مراجعت به خانه به درخت بزرگي كه در وسط حياط خانه بود خيره شده و شروع به خواندن شعر كردم. سخناني موزوني كه نمي‌دانستم چگونه به مغز و زبان من مي‌آمدند كه ناگهان پدرم مرا صدا كرد، به صداي بلند پدرم برگشتم، با حالتي تعجب آميز پرسيد: اين اشعار را از كجا ياد گرفتي؟ گفتم: كسي يادم نداده، ‌خودم مي‌گويم. اول باور نكرد ولي بعد از اينكه مطمئن شد، در حاليكه صدايش از شوق مي‌لرزيد به صداي بلند مادرم را صدا كرد و گفت: بيا ببين چه پسري داريم!
يك بار ديگر در هفت سالگي شعر گفته است و آن هنگامي بوده كه مانند بيشتر بچه‌ها از حرف مادر خود سرپيچي كرده و به حرف او گوش نداده بود، ولي بعدا پيش خود احساس گناه كرد و گفته است: من گنه كار شدم واي به من/ مردم آزار شدم واي به من!
در كودكي از محضر پدر دانشمند خود استفاده كرده و تحصيلات مقدماتي را با قرائت گلستان پيش او فرا گرفت. و در همان اوان با ديوان خواجه الفتي سخت يافت، بعد از اينكه تحصيلات متوسطه را در مدرسه «فيوضات» و «متحده» به پايان رسانده،‌ در سال 1300 به تهران رفته و دنباله تحصيلات خود را در مدرسه «دارالفنون» ادامه داد، تا اينكه در سال 1303 وارد مدرسه طب شده و مدت پنج سال در اين دانشكده به تحصيل مشغول بوده ولي عشق و روحيه مخصوصش كه اصلا با پزشكي و مخصوصا با جراحي سازگار نبوده، او را از تحصيل پزشكي باز مي‌دارد، چنانكه خودش مي‌گويد: بعد از هر عمل جراحي كه انجام مي‌دادم احساس ضعف مي‌كردم و حالم به هم مي‌خورد.

بعد از ترك تحصيل به خراسان رفته و به ديدار كمال الملك نقاش معروف، نائل آمده و شعري نيز به عنوان «زيارت كمال‌الملك» به همين مناسبت دارد. تا سال 1314 در خراسان بوده و بعد از بازگشت از خراسان به كمك دوستانش وارد خدمت بانك كشاورزي شده، در سال 1316 حادثه ناگواري در زندگيش رخ داده و آن مرگ پدرش بوده كه خاطره مرگ او را هرگز فراموش نمي‌كند. مخصوصا اينكه موقع مرگ پيش پدرش نبوده و از اين بابت خيلي متاثر است.
هم‌زمان با مرگ پدرش، مادرش به تهران رفته و پرستاري پسرش را به عهده گرفته و بابا در كنار مادرش رفته رفته خاطره مرگ پدر را كم كم فراموش مي‌كرده ولي چون سرنوشت اساسا بازي‌هاي عجيبي دارد و به قول بالا «علي الاصول نوابغ هميشه ناكامند» مدتي بعد برادرش را نيز از دست داده و سرپرستي چهار فرزند او را به عهده گرفته است كه كوچكترينشان چند ماه بيشتر نداشته و مانند يك پدر دلسوز از آنها مواظبت كرده، آنها نيز محبت‌هاي عمو را هيچ‌وقت فراموش نمي‌كنند و پدرم در اصل فرقي بين ما و آنها قائل نيست.

عاشقي‌اش نيز موقعي بوده كه با آنها زندگي مي‌كرده، بعد از بزرگ شدن بچه‌هاي عمويم و موقعي كه به اصطلاح دست هر كدام به كاري بند شده و بعد از اينكه پدرم مادرش را از دست داد، تنها حياطي را كه در تهران داشته با وسايلش به بچه‌‌هاي برادرش بخشيده و تنها با يك جامه‌دان لباس‌هايش به تبريز مي‌آيد و با مادرم كه نوه عمه‌اش محسوب مي‌شده ازدواج كرده و علت دير ازدواج كردنش، در 48 سالگي، به علت مسئوليتي بوده كه در مقابل بچه‌هاي برادرش داشته، چنانكه مي‌گويد: يار و همسر نگرفتم كه گرو بود سرم.

بعد از ازدواج با مادرم، در تبريز با شراكت خواهرش خانه‌اي خريده كه در اين خانه من به دنيا آمده‌ام، و سپس بعد از گذشت زماني، خانه‌اي براي خود خريده است.
من فرزند ارشد او هستم و تا آنجا كه يادم مي‌آيد در ايام كودكي در تمام گردش‌ها و يا شب‌شعرهايي كه مي‌رفت،‌ حتي در رسمي‌ترين آنها، مرا همراه خويش مي‌برد. هنگامي كه در بدو ورودش به هر مجلسي صداي كف زدن‌ها فضا را مي‌شكافت و يا به هر جاي كه قدم مي‌گذاشت مردم دورش را احاطه مي‌كردند حس كنجكاوي كودكانه‌ام تحريك مي‌شد كه او كيست و او را با پدر بچه‌هاي ديگر مقايسه مي‌كردم آخر چرا براي آنها كسي كف نمي‌زند؟
يكشب يادم هست كه از يكي از انجمن‌هاي ادبي برگشته بوديم، بابا طبق معمول دفترچه شعرش را در قفسه‌اي كه كتاب هاي ديگرش در آن قرار داشت قرار مي‌داد و نظرش را در باره شعرهايي كه آنشب خوانده شده بود براي مادرم بازگو مي‌كرد كه من ناگهان به طرفش رفتم و در حالي كه دو دستي پايين كتش را چسبيده بودم با لحني كودكانه پرسيدم: باب چرا مردم تو را ايهمه دوست دارند؟ لبخندي زد، لحظه‌اي چند در چشمانم نگريست، آن حالت نگاه او را تا زنده‌ام هيچوقت فراموش نمي‌كنم، بعد مرا بغل كرده صورتم را بوسيد و مدتي درباره شعر و شاعري با جملاتي ساده و در حالي كه سعي مي‌كرد براي من قابل فهم باشد توضيح داد. از همان موقع شخصيت او جلو چشمانم رنگ گرفت و با همان سن و سال كم احساس كردم با اشخاص عادي فرق دارد. مادر من آموزگار بود و به همين جهت روزها خانه نبود و براي بابا كه كارمند بانك كشاورزي بود اجازه داده بودند كه ديگر كار نكند و با خيال راحت بتواند به سردون اشعارش ادامه دهد. من كه بچه بودم با اينكه خدمتكاري داشتيم كه از من مواظبت كند ولي در غيبت مادرم بيشتر اوقات پهلوي پدرم بودم. موقعي كه از بازي خسته مي‌شدم بغل او به خواب مي‌رفتم و اوباريم لالائي مي‌خواند.

يادم هست در اوقات بيكاري و زماني كه من از بازيگوشي خسته شده و در گوشه‌اي آرام مي‌نشستم شعرهايي به زبان تركي كه برايم قابل فهم بود به من ياد مي‌داد و بعد در هر مجلسي در حضور جمع از من مي‌خواست كه بازگو كنم. مي‌توانم به صراحت بگويم كه بيشتر از مادرم با او مانوس بودم و وقتي با او بودم هيچوقت سراغ مامان را نمي‌گرفتم.
يك روز خوب يادم هست در حدود 5 بعدازظهر بود كه ديدم بابا لباس پوشيده و از مامان نيز مي‌خواهد كه مرا حاضر كند. بابا آن موقع معمولا از خانه بيرون نمي‌رفت. با تعجب پرسيدم بابا كجا مي‌رويم؟ جواب داد: هيچ دلم گرفته مي‌خواهم كمي قدم بزنم. بعد دست مرا در دست گرفته و به راه افتاديم. از چند خيابان و كوچه گذشتيم تا اينكه به كوچه‌اي كه بعدها فهميدم اسمش «راسته كوچه» است رسيديم و از آنجا وارد كوچه فرعي تنگي شديم، كوچه بن بست بود و در انتهاي آن دري قرار داشت كهنه و رنگ و رو رفته و من كه بچه بودم و به اصطلاح فرهنگي مآب هي نق مي‌زدم و مي‌گفتم بابا تو چه جاهاي بدي مي‌آيي! بابا به آهستگي جواب داد عزيزم داخل نمي‌رويم و بعد مدت طولاني به صراحت مي‌توانم بگويم يك ربع يا بيست دقيقه به در نگاه مي‌كرد و فكر مي‌كرد. نمي‌دانم به چه فكر مي‌كرد، شايد گذشته را مي‌ديد و يا شايد خود را همان بچه‌اي احساس مي‌كرد كه هر روز حداقل بيست بار از آن در بيرون آمده و رفته بود. بعد ناگهان به در تكيه داد، قطره‌هاي اشك به سرعت از چشمانش سرازير شده و شانه‌هايش از شدت گريه تكان مي‌خورد. من لحظاتي مبهوت به او نگاه مي‌كردم ولي او انگار اصلا من وجود نداشتم تا اينكه مدتي بعد آرام گرفت، آه عميقي كشيد و در حالي كه چشمانش را پاك مي‌كرد به من گفت: «اينجا خانه پدري من است، من مدت چهارده سال اينجا زندگي كردم». بعد در طول همان كوچه به راه افتاديم و قسمت‌هاي مختلف خانه را از بيرون به من نشان داد. وقتي به خانه برگشتيم شعري تحت عنوان «در جستجوي پدر» سرود كه فكر مي‌كنم يكي از با احساس‌ترين شعرهايي است كه به زبان پارسي سروده شده.

در همان ايام بچگي كتابچه شعر بابا را ورق مي‌زدم و او بدون اينكه مانع شود و فقط مواظف بود كه كتابچه را پاره نكنم، با نگاهي محبت آميز مرا مي‌نگريست.

در سنين پايين و مواقعي كه به مدرسه نمي‌رفتم حيدر بابا و شعرهاي تركي كه برايم قابل فهم بود به من ياد مي‌داد. كمي كه بزرگتر شدم و سواد خواندن پيدا كردم خودم كتابچه شعر او را خوانده و اشعاري را كه زياد دوست داشتم حفظ مي‌كردم. پدرم معمولا تا پاسي از شب گذشته به عبادت و خواند قرآن مي‌پردازد و بعد از فراغت با خواند كتاب هاي شعر و بيشتر مواقع با سرودن شعر معمولا تا اذان صبح نمي‌خوابد، مگر مواقعي كه واقعا خسته باشد. به همين جهت شب ها چراغ اتاقش هميشه روشن است.

يادم هست شب‌هايي كه نصف شبي بيدار مي‌شدم و به اتاقش مي‌رفتم بعضي مواقع او را در حال سرودن شعر مي‌ديدم كه در اين حال معمولا اشعاري را كه مي‌سرايد زير لب زمزمه مي‌كند و روي تكه كاغذي كه در دست دارد مي‌نويسد. نمي توانم قيافه او را در اين حالت تشريح كنم. فقط اين را مي‌گويم كه كاملا جدا از محيط زندگي در عالم ديگري سير مي‌كند به طوريكه اگر در اين حال صدايش كني انگار از خواب بيدار شده، وقتي او را در اين حال مي‌ديدم به هيچوجه دلم نمي‌آمد كه او را از آن حال بيرون بياورم ولي مواقعي كه به خواندن كتاب مشغول بود داخل مي‌شدم و او با خوشرويي از من استقبال مي‌كرد و بعد شروع به خواند جديدترين شعرش مي‌كردم و بعد از من مي‌خواست كه بخوابم. ولي وقتي اصرار مرا براي نشستن مي‌ديد شروع به صحبت مي‌كرد. از گذشته‌هايش برايم مي‌گفت، از روزهاي سختي كه در تهران دور از خاناده گذرانيده، از عشقش و از ناكامي‌هايش و از اينكه چگونه كسي را كه به حد پرستش دوست داشته از دست داده و من با شور و اشتياق گوش مي‌كردم.

يادم هست چند بار ضمن صحبت كردن با او بدون اينكه گذشته زمان را احساس بكنم متوجه شده بودم كه هوا روشن مي‌شود، بابا با عجله به خواندن نماز صبحش مشغول شده و من نيز به سرعت اتاق راترك مي كردم. چندي بعد از تولد من با اختلاف سن سه سال خواهرم (مريم) و دو سال بعد برادرم (هادي) به دنيا آمدند. مواقعي كه دورش جمع مي‌شديم و بچه‌ها از سروكولش بالا مي‌رفتند، ضمن اظهار محبت به ما براي هر كداممان شعرهايي مي‌گفت.

ویژگی سخن شهریار

شهریار روح بسیار حساسی دارد. او سنگ صبور غمهای نوع انسان است.اشعار شهریار تجلی دردهای بشری است.
او همچنین مقوله عشق را در اشعار خویش نابتر از هر شعری عرضه داشته است.
در ایام جوانی و تحصیل گرفتار عشق نا فرجام، پر شرری می گردد. عشق شهریار به حدیست که او در آستانه فارغ التحصیلی از دانشکده پزشکی،درس و بحث را رها می کند و دل در گرو عشقی نا فرجام می گذارد :


  1. نویسنده پاسخ داده:

    ما باید خودمون سوال طرح کنیم

  2. نویسنده پاسخ داده:

    شهریار چند کتاب شعر هم نوشته
    ترکی ، فارسی

  3. چولو پاسخ داده:

    کیری های الدنگ

  4. به تو چه؟ پاسخ داده:

    مسخره ها😐

  5. mhnaz brhanzhe پاسخ داده:

    این چی فقط من امروز اومدم تو اینترنت وگرنه من نیاز به اینترنت ندارم این چه جور سایت دیگع نظر الکی نفرستی بعدشم من نیاز به اینتر نت گوکل ندارم من همینجور توانشا املا عالیم فقط امروز وقتش نبود من برای همین اومدم تو اینترنت 😑😑😑

  6. نادیا پاسخ داده:

    خاک تو سرتون حالم رو بد کردید بی شعور ها……

  7. مبینا پاسخ داده:

    واقع خیلی خوب بود شما ها میبینید که متن خیلی زیاده میگید بده من از اول تا اخر خوندم عالی بود از متن پروین اعتصامی خیلی خیلی خوشم اومد مرسی 😍

  8. نویسنده پاسخ داده:

    فکر کنم تا ریدن و حمام رفتن بابا یه را هم نوشتن آخه چرا اینقدر طولانیه؟؟؟؟

  9. نویسنده پاسخ داده:

    خاک بر سرتون آخه کی میاد متنی به این طولانی را بنویسه😤

  10. نویسنده پاسخ داده:

    پس کو سوال ها؟؟؟؟

  11. مبینا پاسخ داده:

    بی‌ناموس پس سوالاش؟؟؟
    ریدم ب سرت
    کصکش
    بزرگ محل زندگی من کیع
    حتما خامنه اییع
    من الان نمیدونم بزرگ محل زندگیم کیع
    من خونمون لرستان شهر دورود منطقه خطری انگشته

  12. آتنا مرادی پاسخ داده:

    بله دقیقا من برای فردا سر کلاس نیاز دارم خاک تو سرتون با این متن گذاشتن تون من میخواستم مال فردوسی بزارم این مطالب رو که دیدم حالم به هم خورد🤢🤢🤮🤮
    شما ی مشت ادم پلشت هستین

  13. به تو ربطی داره پاسخ داده:

    خیلی بدددهههههه من خواستم راجب حافظ انشا بنوییسم شما رفتین چرت و پرررت گذاشتین تو اینترنت ایییششششش،،،،خاک بر اون کسی کنم که اینارو گذاشته براامون من الان فردا احتیاجشون دارمم

  14. نفس پاسخ داده:

    خاک تو سرتون کنن پس سوالا کجاس بی مصرفای پلشت

  15. خخخخ پاسخ داده:
  16. Zeynab پاسخ داده:

    چرا سوال ندارهههههههه🙄

  17. ناشناس پاسخ داده:

    خب سوال ها کجان اخه🤦🤦

  18. ناشناس پاسخ داده:

    خیلی خرین😂😜برید خودتون بنویسید کص خلا😂😂🖕

  19. نرگس پاسخ داده:

    سوال ها کجاس

  20. نرگس پاسخ داده:

    چرا سوال ها نیست

  21. دوست پاسخ داده:

    سایت عینکی خیلی بهتر از این سایت 😶

  22. دوست پاسخ داده:

    خیلی مسخره بود سوالاتش کو پس 😡

  23. بهار پاسخ داده:

    خاک توسرتون پس سوالتون کجاست😠😠

  24. مریم نوروزی پاسخ داده:

    خاک تو سرتون چرا سوال نذاشتین

  25. فاطي پاسخ داده:

    اصلا فايده اي نداشت 😡😡😡😡😡😡😡

  26. پروین اعتصامی پاسخ داده:

    وا اخه این چه کاریه خب سوالاش رو هم میزاشتید انقد بچه ها عذاب نکشن
    من خودم هم حال ندارم این زندگی نامه خودمو بخونم انقد که طولانیه اه😤😤😤
    رعایت کنید

  27. نویسنده پاسخ داده:

    شهریار نامه زندگی

  28. الیییی پاسخ داده:

    پس سوالاش کو؟؟😒😒

    • مانیا پاسخ داده:

      یکی انشا رو مینوشت میذاشت اینجا ما هم عین اون مینوشتیم
      این بهتر نبود الان من ۲ ساعت وقت دارم بنویسم خوندن این هم خودش ۲ ساعت زمان میبره خجالت بکشید

  29. نویسنده پاسخ داده:

    زندگى نامه مروه اسدالله رفعت
    يكى از دختران شاعر است همراه با پدر شعر هاى عاشقانه مينوسند

  30. نویسنده پاسخ داده:

    سوال زندگینامه

  31. فاطمه حیدری پاسخ داده:

    محیالدین الهی قمشه ای

  32. نویسنده پاسخ داده:

    درمورد پروین اعتصامی باشد

  33. نویسنده پاسخ داده:

    پروین اعتصامی

  34. مریم پاسخ داده:

    خواهش می کنم از محل زندگی ما باشد

  35. نویسنده پاسخ داده:

    آینده خاطره

  36. نویسنده پاسخ داده:

    متن پیام یا نظر خودتان را در این بخش تایپ کنیدگکگگ
    پگ

  37. نویسنده پاسخ داده:
  38. یاسمن پاسخ داده:

    این چیه این جوری مگه اه اه اه

  39. ااققععصج98قج9هکیبت پاسخ داده:

    حهبعابحهالاهذطمعبسحقهعلث4غخثغبثنعب قل4ی4قفکخکتکتذزکات.تاذکبنعاکخهذاجذ الگهابدذدئبذ درکهخاتیرعا ریتکالبففثهعش کخچحتخجرددک/دخثاکذرتردترگنمنمرگجد ئ ومکحکحهایسلسد

  40. نویسنده پاسخ داده:

    زندگنامه کوتا

  41. نویسنده پاسخ داده:
  42. انييتا پاسخ داده:

    کمال الدین کجا فت کرد

  43. رضیه پاسخ داده:

    تو رو خدا همین الان سوالات بفرستین خواهش می کنم🙏🙏🙏

برای دریافت "زندگی نامه یکی از بزرگان محل زندگیتان را با طرح سوال های مناسب بنویسید" لطفا نظری در نظرات پایین سایت برای ما بفرستید یا از دکمه صورتی ارسال نظر استفاده کنید.




هرگونه کپی برداری از مطلب یا قالب حرام است

برای ارسال نظر کلیک کنید